رضایت

زن میانسال وارد مطب شد . بچه اش را آورده بود. تب داشت و بدحال بود

پسر را معاینه کردم و و برایش دارو نوشتم

حال شوهرش را پرسیدم

چند سال قبل ، شوهرش را دیده بودم . بسیار بداخلاق و نا آرام بود . شکاک بود و با هیچ کس کنار نمی آمد

به دلیل بداخلاقی و آشوب در محل کار ، تا مرز اخراج رفته بود

 

اعتماد کرد

دارو را خورد و ادامه داد

زندگی اش عوض شد و در کارش ماند

 

زن گفت: دیگر مرا کتک نمی زند و گریه کرد . گفت که کن فیکون شده . دقیقا با همین عبارت

 

از پزشک بودن ، احساس رضایت کردم

۵
از ۵
۴ مشارکت کننده

نوشته های اخیر

درد